خودت باش

همین یک جمله...

دوشنبه 5 اسفند 1398 07:05 ب.ظ

نویسنده :
خوشی ها خنده ها تمام میگزرد.
و تنها همان یک سخن همان یک لبخند باهم بودن میماند.
همان حرفی که بعد از ندیدن طولانی گفته شد.
همان غروبی که باعث شد دوباره بدانم که چه کسی هستم.
همان لحظه ای که موهایم دیگر بر روی شونه هایم نبود و همان لحظه لحظه تغییر بود.
درد ها میگزرد و تنها زخم های به جا مانده از ان بر روی قلب هایت جا خوش میکند و دیگر نمیداند کی گاه و بی گاه نمک ریخته میشود روی زخم های عمیق.
کمی به حرف هایمان توجه کنیم همان حرف بود که من را تغییر داد.همان یک کلمه و همان یک جمله
(:ستاره ها فقط ی زمان میدرخشن ولی اسطوره ها همیشه پابرجا هستند و فراموش نمیشند)
اشتباه بزرگی کردم که باور کردم....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 اسفند 1398 07:17 ب.ظ

مدت هاست که کمبودت را حس میکنم کجایی؟

سه شنبه 22 بهمن 1398 07:27 ب.ظ

نویسنده :
خیلی وقته که دیگه صحبت نمیکنم .
سرم را روی شونه تارکی گذاشته ام.
دعوا پشت دعوا.
مدت هاست دلم برای صحبت با تو تنگ شده است.
بعد از ان دعوای بد دیگر نتوانستم خودم را جمع و جور کنم.
با اینکه زیاد هم را بغل نکرده ایم اما به شدت دلم گریه در بغل تورا میخواهد.
رفیق کمبودت بسیار حس میشود.توهم حس میکنی که زیادی از هم دوریم.
سرد و بی روح شده ام شاید تا قبل برایم اهمیت نداشت اما شنیدن از تو ان را برایم دردناک کرد.
نمیتوانم با تو صحبت کنم اما به شدت دلم یک خیابان بلند و راه رفتن با تو و صحبت کردن میخواهد.
نمیدانم توهم این حس را داری یا نه.
اما بغض هایم امشب سرباز کرده اند.
رفیق نبودنت ممکن است ادمی که نباید در زندگیم سرباز کند ها.
تو که این را نمیخواستی .کجایی که دلم بدجوری صحبت کردن با تورا میخواهد؟
یعنی اینقدر سنگدل هستم.یعنی من اینقدر تغییر کرده ام که بودن یا نبودنم برایت فرقی ندارد
حس میکنم ما داریم از هم انتقام میگیرم و صحبت کردنت با ادم هایی که میگفتم از انها دوری کن .نمیتوانم با تو اینکارهارا کنم.خیانت در من وجود ندارد دلم بدجوری هوایت را کرده.
میشود رودتر برگدیم از این ماه های کذایی خوشم نمی اید.
مخصوصا قبل تولدت نمیخواهم رابطه مان اینقدر سن شود.رفیق برگرد:)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 بهمن 1398 07:37 ب.ظ

من و تو وما

سه شنبه 24 دی 1398 02:34 ب.ظ

نویسنده :
و من ماندم.
دنیا برای زندگی است و زندگی برای....
دل از اشوب ها گذشت و میگزرد.
چه سخن های پنهان و چه لبخند های اشکار و پرسخن:)
بوی کلمات عجیب است.قدرتش تا مدت ها افکارم را برهم میزند و زمان از دستم فرار میکند
وچه کوتاه هست زمان من,تو,ما و دنیا...
 امروز زمان برایم مرور شد و چه لبخند ها و گریه ها از میان چشمانم فرار کرد و چه شیرین بود دنیای گذشته.
حرفی نمیزنم اما در کنجی از ذهن همه ما قفلی زده شده.
ان قفل برای ما باز است و باز است و باز و گاه تورا میخنداند و گاه اشک هایت پی در پی ......
و من هرگز قفل دیگری در کنج ذهنم نخواهم زد:)
و چه اتفاقاتی که میخواهی و اما به خاطر زندگی پس میزنی....
و چه زمان هایی که خندیدند و من سکوت را ترجیح دادم.
کجایی؟ما کجاییم؟
در این دنیای پر زندگی ما کجاییم؟
و باز من ماندم و سفر ذهنی که هرگز پاک نخواهد شد.
و اما ا تو ماندی؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 دی 1398 02:51 ب.ظ

من هم از این روزها یادگرفتم

دوشنبه 16 دی 1398 01:22 ب.ظ

نویسنده :
دیدم با چشم های خودم دیدم
نه نه نمیخوام بگم تحت تاثیر رسانه و ادم ها قرار گرفتم چون واقعا اینطور نیست.
تنها یک حرف صحبت این مدت رسانه هاست"شهادتت مبارک حاج قاسم"
واقعیتش من ایشون رو نمیشناسم و فقط اسم ایشون رو قبل ها شنیده بودم و تو خط اخبار و این چیزها نبودم که ایشون رو بشناسم 
اما الان ....
الان که یه شناختی پیدا کردم فهیدم
ایشون در راه خدا صبر و استقامت کردند و به من یاددادند تو زندگی صبر داشته باشم
ایشون در بدترین شرایط پیروز شدند و من یادگرفتم که مشکلات پله های موفقیت هستند
نمیخوام حرف هام رو سیاسی و یا حتی خیلی شعار گونه و خیلی سنگین جلو بدم و بگم رسانه خیلی روم تاثیر گذاشته اما 
بیجا قضاوت نکنیم .تو دنیا تنها به خودمون نگاه نکنیم.ادم هایی که دل هاشون شکسته و کمک به نیاز دارند ادم هایی که حتی باهات مشکل دارند نیازمندت میشن .برای کمک به دیگران برو.دنیا ارزش کینه به دل گرفتن رو نداره.
ادم ها نیاز همدیگه هستند و هرکسی یک روزی نیاز داره دستش گرفته شه و باهاش صحبت بشه و یکی باشه تا کمکش کنه مسیر رو درست انتخاب کنه.
برای کمک کردن به ادم ها بخونیم و یاد بگیریم تا درست کمکشون کنیم.
سعی کردم تا جایی که میشه تو این دنیای بزرگ به ادم هایی که کمک خواستند کمک کنم چون اون هاهم بهم یاد میدن .
کمک . صبر و.... لذت دنیا رو شیرین تر میکنه .بچشش و هرگز دنیات رو تنها نساز.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 دی 1398 01:34 ب.ظ

بچه های کار

جمعه 6 دی 1398 11:41 ق.ظ

نویسنده :
 تنها داشتم تو خیابون قدم میزدم.
فکر میکردم که این ادم هایی که تو گذرگاه پیاده رو راه میرن هرکدوم دنیای متفاوتی دارند .
اما بازهم در کنار هم نفس میکشند.
چشمم افتاد به دختری که داشت برای حل کتاب ریاضی مدرسش تلاش میکرد و کار هم میکرد:)
چقدر دنیاش شیرین بود .صحبت کردن باهاش بهم انگیزه داد که وجود هر ادمی تو دنیا باارزشه.
اوایلش خجالتی بود اما وقتی رفتم رو وزنه اش و گفتم :اوه !عجب وزنه ام سنگین شده خندید 
چقدر خنده اش قشنگ بود .
گفت میخواد معلم بشه و عاشق معلمیه.گفت داره کار میکنه که به پدر مادرش کمک کنه و خدا میدونه اون موقع داشتم تو دلم چقدر بهش افتخار میکردم.
پول رو دادم بهش اما میدونستم که زیاد کمکش نمیکنه ولی یه قول ازش گرفتم که حتما معلم بشه  و به هدفش برسه. بهش گفتم هدفت خیلی قشنگه گفت ممنون خاله:) ( از اینکه خاله صدام کرد ذوق مرگ شدما)
ازش خدافظی کردم و برام دست تکون داد و گفت حتما به قولم عمل میکنم خاله و منم گفتم به کار کردنت افتخار کن شیردختر.
(اون لحظه هرکی که از کنارم رد میشد یا بهم نیشخند میزد یا سر تکون میداد متاسفانه )
کاشکی بدونیم کار کردن عیب نیست حالا میتونه برای یادگیری یا برای کمک به والدین باشه.
کاشکی با این بچه ها خوب برخورد کنیم اون ها هم رویای بچگی دارند مثل همه.
کمکشون کنیم به ارزوهاشون برسند تو همین قشر کلی شیردختر و شیرپسر و دانشمند هست
کاشکی بدونیم اون ها هم از جنس ما هستند .
اون شب لبخندم از این بود که تونستم به یکی یاداوری کنم زندگی یعنی چی =)
(اواخر 14 سالگیم)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 6 دی 1398 11:54 ق.ظ

دیدی اخرشم

یکشنبه 1 دی 1398 11:16 ب.ظ

نویسنده :
آخر همانی شد که می‌دانستم.
رفتن فرار کردن از کارهایی که خودت آن را نمی پذیری. 
من حتی ناراحتی چند لحظه ای هم برای تو نبودم. 
دیدی آخرشم دادمت از دست 
آن خنده ها سهم کسی دیگر است 
درد است تو خوبیش را بخواهی و او.....
کاروان سرای تو آنقدر پر شده بود که نمی‌دانم چرا آنهارا ندیدم 
چرا فکر کردم خوبی 
چرا؟؟؟؟
بازی ات بسیار واقعی و تلخ بود تو یک قاتل روحی 
دیدی آخرشم دادمت از دست :) 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 دی 1398 11:21 ب.ظ

گله ی بی دوا مانده در این روز ها

دوشنبه 4 آذر 1398 06:58 ب.ظ

نویسنده :
یک روز در این روزها 
در همین روزهایی که ناامیدی ان را فراگرفته 
شمعی شعله ور میشود 
شمعی که شعله اش هنوز برایم وجود خارجی ندارد.
میدانم ان شمع هست اما برای من نیست:)
گرانی گرانی گرانی و گرانی چیست که من را ارزان کرده؟
موجودیت و نفس کشیدن ارزشش فراتر از این هاست!
می خندم اما دیگر کسی نیست که به درونم بنگرد. شاید باید در پارادوکس های زندگیم نگاهی به انی کنم که نیست.
دیگر منی را نمیشناسد که بگوید و بگوید و من بخندم .عجب سخت است که نمیدانی چه میخواهی:)
توجه؟لطف؟ مهربانی؟صحبت ؟
دلت از زمین و زمان گله مند است .
دوروز سه روز اینگونه میگزرد و تو با دردهایت که دوباره به سراغت امده است از زمین و زمان گله مندی اما میخندی.میخندی تا قوی باشی
تا بهتر حروف ها بخندند و تو در این میان انی هستی که مضاف الیه هم نیست چه برسد به صفت:)
و گله ها میگزرد و من بی دوا مانده به نوشتن ادامه میدهم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 آذر 1398 07:08 ب.ظ

موی کوتاه

شنبه 11 آبان 1398 06:59 ب.ظ

نویسنده :
موی کوتاه چه به دختر.
مگر دختری دوست دارد موهای لخت  و زیبایش را کوتاه کند.
کی دلش نمی لرزد.همان موقع که ماشین دور تا دور موهایم قرار گرفت دلم لرزید. 
مگر می‌شود دختری عاشق موهای بلند نباشد. مگر می‌شود آن موه های کوتاه دل را پس نزد. حال چه فرقی با پسر دارم. 
سرزنش ها آنقدر زیاد شده که موهایم هم زار می‌زنند برای حالت قبلی‌شان.
عاقل شدند همین را هم دارد. 
دلم میلرزد وقتی خودم را در آینه می بینم. 
ولی عادت میکنم به خودم:) 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 آبان 1398 07:08 ب.ظ

رفتن

جمعه 10 آبان 1398 01:44 ب.ظ

نویسنده :
من تو را در تو جستجو کردم!
با همان چشم های بسته و دلی باز اما نه همان نبودی....
چشم هایم را میبندم به ساحل به آرامش فکر میکنم که حداقل آشوب های ذهنم را تسکین می دهد.
درتاریکی مطلق به سوی روشنایی پرواز میکنم اما تاریکی درسی است که نمی شود از آن بالاتر رفت و باید بود و درس گرفت. 
چشم های بارانی گذشته ام دیگر بارانی هم نمی شود خشکسالی  چند ماهیست در چشم هایم لانه کرده و قصد رفتن ندارد.
دیگر موهایم صورتم را نوازش نمی‌کند و این منم و هزاران سوال مانده در ذهنم؟!
موهایی که همیشه نوازشگر اشکان سرازیر شده ام بود با خشکسالی دیگر آن دست نوازشگر هم نیست. 
آرامش را از کجا پیدا کنم؟ که آرامش همان دست ها بود و دیگر نیست.
راه میروم تا ناکجا آبادی تا غرق شوم در تفکراتم تا روزی جواب این دنیا را پیدا کنم. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 آبان 1398 01:56 ب.ظ

دگرگونی

جمعه 3 آبان 1398 12:02 ق.ظ

نویسنده :
از راه ها میگزری. راه هایی که در گذشته زیبا ترین قسمت شهر کوچک قلبم بود.
مگر می‌شود بابت کاری اینقدر پشیمان شد:)
در میان شلوغی ها... 
درمیان کوچه های تاریک و پیست زخم خورده زندگیم. 
تنهای تنها هستم. 
چند روزی است که اتفاق ها برایم آنقدر زیاد شده که نمی‌دانم کدام را هضم کنم.
آن همان خیابانی بود که ساعت ها برایم میگفت و من تجربه میکردم تمام آن لخضات را
یا دیروز همانجایی بود که پارسال دیدنش دلم را لرزاند و حال اسمش هم برایم آزار دهنده است.
نمی‌دانم در من چه شد که اندوه هایم باهم جمع شد و ترکید. 
نمی‌دانم دگرگونی چه کرد با من...... چرا همگی با هم:)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 آبان 1398 01:46 ب.ظ

من را پاک کن

دوشنبه 15 مهر 1398 09:42 ب.ظ

نویسنده :
می بینی دیگر حتی برام مهم هم نیستی .
من ان دخترک کوچک ذوق زده شهر نیستم .
حتی دیگر ان دخترک ساده لوحی که هنگام ناراحتی هم لبخند بر لبانش بود نیستم. انی نیستم که میشناسی.
صاف و ساده و بی ریام .ساکتم نه.میخندم تا غم هایم واضح دیده نشود .میخندم تا ببینی قویم و نشکسته شکسته ام:)
ببین این را گوشز ذهنت کن من نشکسته ام و تو هم دیگر من قبلی را پاک کن من دیگر همانی که برای تو بود نیستم من متعلق به هیچکس در این دنیا جز خودم نیستم.
دریا مواجش را به جلو به پیش میراند و من خود جدیدم را بر روی ماسه ها پرت میکنم.
من را پاک کن .من قبلی وجود داخلی ندارد چه برسد خارجی.
حتی تصویرت هم یادم نیست.
تجسمم برای تو پاک پاک شده است.
پ برو و پشت سرت هم نگاه نکن من را نمیتوانی دیگر پیدا کنی:)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 مهر 1398 09:46 ب.ظ

کتاب های کتابخونه ام:)

دوشنبه 15 مهر 1398 09:29 ب.ظ

نویسنده :
ساعت ها به کتاب هام خیره بودم و تک تکشونو ورق میزدم.
خاطره هایم اغاز شد از همان دقایق اول
انگار ساعت فهمید باید برای مدتی ارام باید رفت  ورق زد دنیایی از زندگیم را 
می نگرم به صفحه هایی که خندیدم و نگران شدم و اصلا خودم همان شخصیت داستان بودم.
لذت بخش ترین نیشخند هم متعلق به لحظه ای است که کتابخانه ات را که میبینی تمام کتاب هایش را خوانده ای حتی برای چند بار!
بهترین نیشخندی است که بر لبانت جاری است و  قصدش مهربانی و بی ریایی است .
یاد تمام ساعت ها و روزها و ماه و فصل هایی میوفتی که این کتاب ها همدم تو بودند و همراهیت میکردند .
یاد تمام شب هایی میوفتی که خسته ای اما باید این کتاب را بخوانی و بعد روی همان کتاب خوابت میبرد و صبح بیدار میشوی و میبینی روی تختت هستی و کتاب در کتابخانه..... نوستالژی ترین اتفاق نوجوانی ام هست :)
زیباست که با تمام مشکلات بخوانی و بخوانی و یاد بگیری و لذت ببری از کتابی که اد صفحه اخرش پایان ان هست اما یاد و یادگیریش هرگز پایان نخواهد یافت:]
بخوان و لذت ببر از کتابی که هرگز یادش پایان نخواهد یافت .
و اخرین ورقه از این صحبت را با اغاز کتاب زندگی تو شروع میکنم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 مهر 1398 09:41 ب.ظ

امروز سخت و آینده ای روشن

سه شنبه 9 مهر 1398 10:30 ب.ظ

نویسنده :
  • تحمل درد خیلی بده.
دلم غذای خوشمزه میخواد اما باید تحمل کنم. نه
این مدت درد های زیادی رو تحمل کردم هم جسمی هم روحی
تحمل حرکت بیست هایی ورپی تمرین های پرفشار. 
باید قوی بشم من میتونم. اینکه اینقدر ضعیف شدم بعضی اوقات مجبورم میکنه از خودم متنفر بشم. نمیتونم نمیتونم ناراحت هم باشم چون روز های سخت تازه تو راهه یک راه پی پیچ و خم. تحملشون میکنم نمیزارم چیزی مانعم بشه.
همیشه همون لحظه درده همون لحظه و ثانیه که باعث و بانی موفقیته میشه. 
من باید بهش برسم. من نمیتونم شبیه کسی باشم ولی میتونم خودم باشم و میدونم اینی که الان هستم با اونی که قراره بشم خیلی فرق داره الان درد رو تحمل میکنم  فردا بهش لبخند میزنم. روحم میره سراغ اتفاقای گذشته ناخود آگاه دست خودم نیست. اما میدونم آینده روشنه آینده ای که بعد از مارپیچی نا تمام به وجود خواهد آمد. پس تحمل میکنم:)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 مهر 1398 10:38 ب.ظ

دردی که گاهی سراغم میاد

چهارشنبه 3 مهر 1398 10:18 ب.ظ

نویسنده :
تجربه گرفتن از هر چیزی با ارزش تره.
تجربه هایی که خوب نبودن و باعث ازارت میشن همونایین که بهت درس میدن و بزرگت میکنند.
وقتی بعد از مدت ها میرم زر خربار عکس و اسکرین میگردم چیز هایی رو میبینم که میگم ای کاش وجود نداشت اما واقعا خوشحالم از ثمره اش و نتیجه ای که بهم داده.
زیر اون عکس ها خربار خاطره هست که خوب و گاهی اوقات موقعی بوده که اصلا دست خودت نبوده.
ناراحت میشی خندت میگیره نمیدونی گریه کنی یا بخندی .
یکبار بیشتر تو این وضعیت نبودم.اونم چند ماه پیش بود واقعا اینجوری بودما میخندیدم بعد ....
الان میگمش اما عین اون موقع نبوده.
نباید برای مادیات بی ارزشی که که ارزشتو کم میکنند ناراحت شد.
دلت هوایی میشه  حواستو پرت میکنه اما تو دیگه عین قبل نیستی.
نود و هشت خیلی خوب بود.نه شایدم بد رو به افتضاح هرکی جای من بودا الان نبود دیگه 
بهم فهموند دنیا ارزش محبت به ادم های بی ارزش رو نداره.
اروم باش تو لاک خودت و لذت ببر از زندگی خودت .تنها باش بدون دلیل جواب هیچکیو نده و برای زندگیت خودت تصمیم بگیر .
لذت مزه هایی رو بچش که کسی نکشیده.
دمتم گرم:)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 مهر 1398 10:29 ب.ظ

صبح لذت بخش

سه شنبه 26 شهریور 1398 10:06 ق.ظ

نویسنده :
صبح زود .
لذت دیدن قایقی که به سمت دریا با شتاب میره.
دیدن ادم هایی که برای رسیدن به محل کارشون پرواز میکنند 
انسان هایی که برای رسیدن به تلاششو بیدار شدند و بعد یک تمرین طاقت فرسا دوباره میجنگند.
ماهی هایی که لبه ساحل ریخته و ماهیگیر ها اون هارو جدا میکنند و بر میدارند.
بوی دریای تمیز و دست نخورده ای که موج ها طولانی و ارامش .لذت بخش ترینه
شرجی زیادی که اول صبح با باد نوازشت میکنه خیلی لذت بخشه
صبح زود بهترین اتفاق برای بیرون رفتن و جنگیدنه
لذت خوردن چایی دم کشیده . لذت تنفس و رویایی که تورو به سمت خودش میکشه .
صبح های زود رو از دست ندیم:)
حتما باید در هفته یک روز صبح بیرون رفت و راه رفت و لذت برد 
تو برنامه هرکسی باید باشه 
فقط مواظب باشید عین من غرق رویا نشید:)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 شهریور 1398 10:10 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو